خرید بک لینک

داستان کوتاه

نیکی

خانم معلم مدرسهای با اینکه ﺯﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود.

ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﻨﺠﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺮﺳﺪﻧﺪ:

«ﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﻨﻪ ﺩﺍﺭﺍ ﻨﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗ خوبی ﻫﺴﺘ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﺮﺩﻩﺍ؟»

خانم معلم گفت:

« ﺯﻧ ﺩﺍﺭﺍ ﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ او ﺭﺍ ﺗﻬﺪﺪ ﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﺮ بار ﺩﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺁﻥ ﺭﺍ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ خواهد ﺬﺍﺷﺖ ﺎ به هر ﻧﺤﻮ شده ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﻭﻥ ﻣﺍﻧﺪﺍﺯد.

ﺑﺎﺭ ﺩﺮ ﺁﻥ ﺯﻥ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا آورد.

ﺪﺭﺵ ﺁﻥ ﺩﺧﺘﺮ را ﻫﺮ ﺷﺐ کنار میدان شهر ﺭﻫﺎ میکرد. ﺻﺒﺢ ﻪ میآمد، ﻣﺩﺪ ﻪ ﺴ طفل ﺭﺍ نبرده ﺍﺳﺖ. ﺗﺎ ﻫﻔﺖ ﺭﻭﺯ ﺍﻦ ﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻫﺮ ﺷﺐ ﺑﺮای ﺁﻥ ﻃﻔﻞ دعا میکرد ﻭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ میسپرد. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪ ﻭ ﻮﺩﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ بازگرداند.

ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺧﻠ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ، ﺗﺎ ﺍﻨﻪ ﺑﺎﺭ ﺩﺮ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻦ ﺑﺎﺭ ﺧﻠ ﻧﺮﺍﻥ ﺍﻦ ﺑﻮﺩ ﻪ ﻣﺒﺎﺩﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا بیاورد ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺍﺳﺖ خداوند ﺑﺮ ﺍﻦ ﺑﻮﺩ ﻪ فرزند هفتم ﺴﺮ باشد ﻭﻟ ﺑﺎ ﺗﻮﻟﺪ ﺴﺮ، ﺩﺧﺘﺮ ﺑﺰﺭﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﺮﺩ.

ﺑﺎﺭ ﺩﺮ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻭ ﺴﺮ به دنیا ﺁﻭﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻭﻣﺸﺎﻥ ﻓﻮﺕ ﺮﺩ.

ﺗﺎ ﺍﻨﻪ ﻨﺞ ﺑﺎﺭ ﺴﺮ به دنیا آورد ﺍﻣﺎ ﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻫﻤﻪ فوت کردند.

ﻓﻘﻂ ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺧﺘﺮﺷﺎﻥ ﻪ ﺪﺭ میخواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﺸﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎﺩﺭ ﻓﻮﺕ ﺮﺩ ﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﺴﺮﻫﺎ ﻫﻤﻪ ﺑﺰﺭ ﺷﺪﻧﺪ.»

ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﻔﺖ:

«میدانید آن ﺩﺧﺘﺮ ﻪ ﺪﺭﺵ میخواست ﺍﺯ ﺷﺮﺵ ﺧﻼﺹ ﺷﻮﺩ که ﺑﻮﺩ؟ آن دختر ﻣﻨﻢ! ﻭ ﻣﻦ ﺑﺪﻦ دلیل ﺗﺎ ﺣﺎﻻ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﺮﺩﻩﺍﻡ ﻮﻥ ﺪﺭﻡ ﺧﻠ ﺮ ﻫﺴﺖ ﻭ ﺴ ﻧﺴﺖ ﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺮ ﻭ ﺧﺸ ﻭ ﻧﻬﺪﺍﺭ ﻨﺪ. ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺶ ﺧﺪمت میکنم. آن ﻨﺞ ﺴﺮ، ﻌﻨ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻧﻢ، ﻓﻘﻂ ﺎﻫﺎﻫ خبرش را میگیرند. ﺪﺭﻡ ﻫﻤﺸﻪ ﺮﻪ میکند ﻭ ﺸﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺎﺭ ﻪ ﺩﺭ ﻮ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺮﺩﻩ.»

اگر جای دانه هایت را که روزی کاشته ای فراموش کردی،

باران روزی به تو خواهد گفت کجا کاشته ای …

"پس نیکی را بکار،

بالای هر زمینی…

و زیر هر آسمانی….

برای هر کسی... "

.تو نمیدانی کی و کجا آن را خواهی یافت!!

که کار نیک هر جا که کاشته شود به بار می نشیند …

اثر زیبا باقی می ماند

منبع: سایت سرگرمی

برچسب: نویسنده: حدیث کریمیان تاريخ: پنجشنبه 9 آبان 1398 ساعت: 13:48

صفحه بندی